اون موقع بعد یه سال که گفتم این یه ماهم باهم باشیم بعد خداحافظی کنیم، تنها شانسم بود برای کندن راحت ولی برگشتم چون میخواستم دیوانه وار و حقیقی عاشقی کردن رو تجربه کنم.الان بیشتر از یک دهه میگذره و من آسیب دیده دوباره در همون نقطه ایستادم. وقتی مراقبت از عشقم و گذاشتم کنار ، وقتی دوره محبت و مهربونیاتو گذاشتم کنار.... وقتی دوره خاطرات یا مرا جدایی تومیکشد یا تورا دوباره مهربان کنم و گذاشتم کنار. سیلی از دروغ ودرد ها به قلبم هجوم آورد و یه بخش عظیمی و کند و برد. خیلی درد داشت.خیلی. خودموبه آب و آتیش زدم بفهمی قبل از اینکه دیر شه ولی برات مهم نبودم. از دست دادن و جزی زندگی خودت کردی. خیلی ها خیلی دوست داشتن. خالصانه. سحر، نیلوفر، من... همه روار دست دادی. چون تنها چیزی که بهش اهمیت میدی انتقام گرفتن از زندگیه. از اینکه چطوری حداکثر استفاده رو بکنی. چون یه روزی که زورت نمیرسیده زندگی ارزشمندترین هاتو گرفته. توام غافل از اینکه بهترین انتقام ساختن دوباره ارزشمندتریناست ، مشغول کندن شاخ و برگا و گلای قشنگه زندگی شدی. از هر کس چیزیو که تو یه دوره از زندگیت لازم داشتی طلب کردی و بعد از مدتی دلت هوای لذتهای نداشته تو کرد و گاو نه من شیر شدی. قصدی نداری... اتفاقا خواسته ی متفاوتی داری ولی هیچوقت عمل ونیتت و هممسیر نکردی. به جاش هر کس واز دست دادی شد آدم دون مایه بی ارزش نمیخواستم چیزی بنویسم ولی نباید چیزی تو دلم نگه دارم باید خالی شم از تو. مثل توکه نامه وعکس و خطرات و آتیشمیزنیو میری جلو. چه بخونی چه نخونی من مینویسم. برای خودم ، برای به یاد داشتن همه ی چیزی که به من توی این ۱۲ سال گذشت. از عاشقی تا جنون تا رهایی|
برچسب:
نویسنده: کیانوش خلیلی
تاريخ: جمعه
4 شهريور
1401 ساعت: 17:36